تبليغاتX
نوشتم باران، باران بارید ...
جايي براي عارفانه ها
 

                                   

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند!


اولا: تولد سهراب مبارک.

دوما: واسه یه مدت طولانی دیگه نیستم( به خاطر کنکور ). امیدوارم من رو از یاد نبرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:4  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

آفتاب جمعه ی پاییز

عطر سیگار و

کتاب کهنه ی سهراب ...

 

: باران

 بوی نم

 صدای خش خش برگها

 باد سرد

 عشق گرم

 عاشقانه ترین فصل خدا

 پاییز !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:32  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

چگونه شمشیری زهرآگین

پیشانی تو ـ این کتاب خداوند را ـ از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت !

.

.

.

کدام وام دار ترید ؟

دین به تو یا تو بدان ؟

هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست .

دری که به باغ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو .


شهادت مولای متقیان علی (ع) بر تمام معتقدان به آن حضرت تسلیت باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:26  توسط سايه خزان (هادي) 

 

 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريق نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد."
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:5  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

تو ماه را

بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:36  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخم داد و گفت: در ترساندن دیگران برای من لذت بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.            

گفت: تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک فیلسوف و دانا شده بود و چون دوباره از کنار او می گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:14  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

                        

خیانت

از مرگ بدتر است

رذالت

از مرگ بدتر است

گاهی وقت ها

تو چقدر زیبایی

ای مرگ!

ای خوشبختی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:53  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

امروز چهارمینشان هم پژمرد

یادتان هست چند روز پیش به شما گفتم

که در باغچه ی حیاط پنج گل سرخ بازشده است

یادتان هست که به شما قول دادم که هر روز آن ها را

با جان

با دل

با عشق

آب دهم

این را هم یادتان هست که از شما قولی گرفتم

این که تا پژمردن آخرینشان خود را برسانید

یادتان هست؟

امروز چهارمینشان هم پژمرد

اما شما ...

اما هنوز امیدوارم

هنوز آخرین گل

پنجمین گل

جان دارد

زیباست

آری دوباره من هر روز

با جان

با دل

با عشق

آن را آب خواهم داد

تا شما قبل از پژمردن آن بیایید

من می دانم که شما

سر قولتان هستید

فقط یادتان باشد

که پنجمین گل

آخرین گل باغچه ماست!


تولد منجی بشریت مهدی موعود (ع) بر تمام مشتاقان و معتقدان به آن حضرت مبارک باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:30  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

تو به من خندیدی

ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:14  توسط سايه خزان (هادي)  | 

 

                     

به صف می پیوندم

آرام پیش می رویم

از خانم جلویی می پرسم

برای چه صف بسته ایم؟

می گوید:

برای پیوستن به صف بعدی.

می گویم: چه مسخره!

می گوید: من دارم به صف بعدی می رسم

بعد از من نوبت توست ...

به صف بعدی می پیوندم

آرام پیش می رویم ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:23  توسط سايه خزان (هادي)  |